تبليغاتX
وصله ی ناجـو ر
24 Jul 2008

 

 

در این سرای تغابن ها و تزاحم ها 

 

تو را برادر خویش خواندیم

تا عزتت را دو چندان کرده باشیم.

تو را در سایه سار بیرق امیران جای دادیم

 

تا مایه افتخارت باشد

 

راه بینش و دانش را بر تو گشودیم

 

دریغا که نمی دانستیم

 

 " دانش "  واژه­ی فرو ریخته ایست در قاموس تو

 

دستانمان را سایه بان چشمانت ساختیم

 

تا فردا روزی تو را نابینا تر نیابیم

 

دستت را گرفتیم  تا پای امیدت را استوار کرده باشیم

 

پر و بال حمایتمان را بر تو گشودیم

 

تا تو را بازی خور همیشه منفور تاریخ نبینیم

 

نان مان را در قحط سالی مردی و غیرت

از گلوی کودکانمان دریغ کردیم

تا نان و شراب تو را نکاسته باشیم.

دریغا که تو امروز

تقدس نان و شراب را به بازی گرفتی

و برادری را در وانفسای بی برادری

به قماری ابلهانه باختی.

و  به وقت استراحت به ریش این مردمان

 

با خنده ، باد گلویی جانانه زدی  


هنرت از ما بود

بی هنریت از پدران بیابانگردت،

که تو ای احمقی نژاد

 

 به تنهایی افغانی فرومایه بیش نیستی!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
15 Jul 2008

 

یا علی !

 

تمام قریه های این حوالی

 

گرگ باران است

 

من سرم را بر کدامین چاه بگذارم ؟!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
13 Jul 2008

 

 

درباره گذشته قضاوت کردن کار احمقانه ایست.

 

چون اگه دوباره در اون شرایط قرار بگیریم قطعاً همون اعمال

 

را انجام می دیم .بهترین کار اینه که مانع از ایجاد اون موقیعت  بشیم .

 

 

پ.ن: مانده تا برف زمین آب شود !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
30 Jun 2008

 

الّری وَ ات بَلّ سی !

 

چابالاما  گردی کـَـلّه سی !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
16 Jun 2008

 

یادت را

 

زیر خروارها خاک ، مدفون کرده ام

 

شاد باش  !

 

" زیر خاکی " میشوی !

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
16 Jun 2008

 

 

مبارک خیلی خوشگل بود ، آبله هم در آورد !

 

حالا شده قضیه ما !

 

 لبم یه تبخال تخمی زده !

 

 

پ.ن: بد کوفتی شدم !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
11 Jun 2008

 

یادش بخیر !

 

آن روزها وقتی  بهم می رسیدیم

 

از روی عادت به یکدیگر دست میدادیم

 

و من مثل همیشه از روی شیطنت

 

با نوک انگشتم ، کف دستت را به بازی می گرفتم ...

 

و تو هم با اشتیاق می خندیدی !

 

 از آن روزها سالها گذشته

 

و من در این فکر و ذکرم ، 

 

تو که از این  بازی ها خوشت  می آمد

 

چرا من

 

این امضا را جای دیگرت نزدم ! "

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 Jun 2008

 

 

برای شیطنت ، روی تخته­ی کلاس نوشتیم :

 

شورت استاد ، قرمز گل گلیه !

 

استاد اومد تو کلاس ، یه نگاه به تخته کرد و با خونسردی خاصی گفت :

 

هر کی اینو نوشته مامانش راز دار نبوده !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
28 May 2008

 

 

پا روی سنگفرش پارک می گذارم

 

بی درنگ چشمانم را در گردی چشمان هر سالخورده ای زیرو رو میکنم !

 

پیرمردها

 

بعضاً با عصایی به دست

 

و چین و چروکی بر پیشانی شان ،

 

به ظاهر عافیت طلب شده اند

 

و  گو اینکه نشاط عمرشان را دیگر به پای هیچ جاذبه ای نگذاشته اند

 

ولی همچنان

 

از حال و حوری نیفتاده اند !

 

و اما پیر زنها !

 

با پوستی چروکیده

 

لب های نازک

 

صورت هایی مسخ شده  ، وصادقانه زشت !

 

آنها بی گمان ،

 

روزی روزگاری

 

 برای حداقل یک جفت چشم بی قرار

 

عشقی بودند در نگاه عاشقی !

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
20 May 2008

 

گاهی اوقات به این نتیجه میرسی که :

 

 باید وَََرای مطمئن در نا مطمئن خطرکنی

 

تا بلکه احساس ، هوایی بخورد !

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
20 May 2008

 

چه خوبه که آدم بتونه از دل هر رابطه ای

 

دست آخر ، حداقل واسه خودش

 

دو کلمه حرف حساب دست و پا کنه ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
20 May 2008

 

آدم باید یا سفید باشه یا سیاه

 

خاکستری ، نداریم !

 

 

پ.ن : و من این روزها برای رنگی نشدن به مقدار لازم سیاه شده ام  !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 May 2008

 

کاش  دروغگوی خوبی بودی

 

به اندازه ­ی بزرگِ روزهای حقیر زندگی ات !

 

 

 

  

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
6 May 2008

 

 

قیافه­ی بعضی از آدما به پولدار بودن میخوره ،

 

بعضی به بدبخت بودن،

 

بعضی به مجرم بودن،

 

و ...

 

تو این میون  پی بردن به اینکه کدوم قیافه ها

 

برای فضولی خلق شده اند کار خیلی مشکلیه !

 

 

پ.ن : بماند که ما یدونه توپّشو ،  تو همسایگی مون داریم !

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
2 May 2008

 

 

نمی دونم تجربه ش رو داری یا نه ؟ !

 

ترجیح دادنِ غریبه ماندن ِ بعضی غریبه ها !

 

چون تا وقتی ناشناخته اند ، ذهنیت بالیده­ی تو اند !

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
2 May 2008

 

 

بعضی اتفاقا می افته ، حتی اگه تو نخوای !

 

بعضی اتفاقا می افته ، حتی اگه تو بخوای !

 

پس خفه شو لعنتی ... اِنقد ضر نزن !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
17 Apr 2008

 

 

هر روز صبح

 

بهار می افتد روی سینه ام

 

و من هم

 

توان تکان دادنش را ندارم !

 

کسلم !

 

کرختم !

 

مدام در ذهنم این جملات می چرخد

 

عمر فصول را آدم ها تعیین میکنند !

 

و شعری که حتماً شنیده اید

 

" بهار منتظر ، بی مصرف افتاد ! "

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
3 Apr 2008

 

 

خیالی نیست !

 

بگذار منفجر کنند مرا با بمبی که در کلماتشان کار گذاشته اند !

 

و یا حلق آویزم کنند با طناب داری که با زبانشان می بافند !

 

مهم خورشیدی است

 

 که امروز ،

 

از هیچ و پوچ

 

برایم سایه میسازد !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
29 Mar 2008

 

 زندگی مثل آهنگهای trance

 

 افت و خیز زیاد داره !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
27 Mar 2008

 

 

 

برف  و  باران و

 

تگرگ ،

 

نگاره های بَََََََََََََزک شده ای برای خود

 

دست و پا کرده اند !

 

ولی وقتی فرود می آیند

 

همگی آبند

 

در شکاف میان دره ها...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
26 Mar 2008
 

 

می دانم

 

رشته­ی غمهایت دراز شده است.

 

ولی ، مرد باش !

 

دردهایت را

 

در گوش ِ دلخوشی های مردم جار نزن !

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
22 Mar 2008
  

 

چشمانم دنیا را زرد میبیند !

 

سنجد بیاورید !

 

سنجد !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط حمیدرضا صدر  | 

~ ~ ~
22 Mar 2008